×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  یکشنبه - ۷ تیر - ۱۴۰۵  
true
false

رخداد شمال :  نازنین هستم ۱۶ ساله، اولین فرزند خانواده که برادر ۸ ساله ای هم دارم، مادرم معلم و زندگی خوبی داریم، اما همه داستان زندگیم با یک پیامک عوض شد…

نیمه های شب دخترک با چهره ای غبار گرفته، خمور و لرزان، پوششی نامرتب با نهادی نا آرام توسط افسرگشت کلانتری وارد اتاق مددکار اجتماعی شد و در پاسخ نگاه های کنجکاوانه مددکار اجتماعی که پرسش خود را نه با زبان که با حرکت چپ و راست سر و با ناراحتی از او پرسید: بدون مقدمه داستان زندگی خودش رو اینگونه گفت :

نازنین هستم، ۱۶ ساله ، اولین فرزند خانواده که برادر ۸ ساله ای هم دارم ، مادرم معلم و زندگی خوبی داریم . اما همه داستان زندگیم با یک پیامک عوض شد.

التماس های من ، وساطت مادرم ، مخالفت پدرم

پدرم که از مدیران ارشد شهر ماست، سخت با خرید گوشی تلفن همراه من مخالف بود،خیلی اصرار کردم که گوشی برایم بخرند تا یک خط مستقل داشته باشم و همیشه با گوشی مامانم با دوستانم ارتباط برقرار نکنم.

با این دیدگاهی که در پدرم بود ، یکی از آرزوهایم داشتن تلفن همراه بود و همیشه التماس های من بود و وساطت مادرم و مخالفت پدرم.

کلاس نهم را تمام کردم و در امتحان ورودی مدرسه نمونه قبول شدم و این شده بود یکی از ابزارهای پز دادن خانواده ام بین فامیل و عامل نرم شدن پدرم در مقابل وساطت های مادرم و قبول خرید گوشی تلفن همراه با یک خط شماره روند.

با گوشیم سرمست و سرخوش بودم و ذوق زده شدم و شماره ام را به همه دوستانم دادم و منتظر تماس های تلفنی بودم که سریع بدوم و گوشی را بردارم تا جواب بدهم، طوری که ذوق قبول شدن مدرسه نمونه از یادم رفته بود.

تا اینکه …

تا اینکه یک روز یک پیامی آمد: سلام. من شماره رو  نمی شناختم و لذا جواب ندادم و بی خیال شدم. چند روز گذشت. تنها تو خونه بودم و کنجکاو شدم ببینم این سلام از طرف کیه و رفتم سراغ گوشی و چند بار شماره و پیام را نگاه کردم و بعد با حس کنجکاوانه من هم به آن شماره یک پیام فرستادم: علیک شما؟

بلافاصله پاسخ آمد: من یه تنهام و یکی میخوام با اون درد دل کنم. این پیام خیلی مرا کنجکاو کرده بود و با توجه به سن و سالم، هزاران سوال در ذهنم بود؛ این مخاطب مرد؟… زنه؟… جوونه؟… پیره؟… فامیله؟… غریبه است؟… و…

بعد غافل از نقشه های شیطانی طرف مقابل ، رد و بدل شدن پیامک ها ادامه داشت و اون مشکلش رو اینجوری بیان کرد که: من به مرز خودکشی رسیدم و کسی رو ندارم و مادرم دم مرگه و خواهر کوچکی دارم که دو ساله است و پدرم فوت کرده و…

جوری که ترحم مرا جلب کرد و خواست بعضی مواقع در حد پیامک با هم در ارتباط باشیم تا اون با من درد و دل کنه.

من به اون گفتم موضوع رو با مادرم در میان بگذارم که قدری به اون که تنهاست، کمک کنیم. ولی اون مانع شد و گفت ممکنه مادرت مخالفت کنه و من یک همزبون رو از دست بدم.

من هم بخاطر این کلماتی که اون بکار میبرد و اعتمادی که به من داشت، احساس غرور میکردم و قبول کردم موضوع را با کسی در میان نگذارم.

مدتی گذشت و یجورایی احساس وابستگی به اون پیدا کردم و منتظر پیام های اون بودم تا اینکه پیشنهاد ملاقات حضوری به من داد که با دلهره و اضطراب قبول کردم. (زیاد حواشی را نمی گویم).

این ملاقات ها ادامه داشت. در پارک شهر او را ملاقات می کردم، کنار رودخانه می نشستیم، اون درد و دل میکرد و من به اون مشاوره میدادم و اون برق افتخار رو تو چشمام می دید، هر روز تو پارک آبمیوه به من تعارف می کرد و یا چای می آورد. بعداٌ فهمیدم که مواد مخدر داخل اونها می ریخت تا من رو معتاد کنه.
کم کم وقتی از اون فاصله

می گرفتم ، سردرد عجیبی عارضم می شد. وقتی این رو بهش گفتم، به شوخی و با نیشخند،گفت: شاید به من معتاد شدی. بعد یه قرصی به من داد که هروقت سردرد گرفتی این رو بخور تا حالت خوب بشه. دیگه عادت کرده بودم که این قرص ها رو روزانه بخورم و بدون قرص اصلاٌ حالم خوب نبود.

کاش یه رفاقتی با مادرم و پدرم داشتم تا می تونستم باهاشون درد و دل کنم. اون ها فقط به فکر خورد و خوراک و تحصیل و نیازمندی های من بودند و اصلاٌ به عواطف من کاری نداشتند.

اصلاٌ احساس نزدیکی به اونها نمی کردم. ولی روز به روز نیازم به مواد بیشتر شد تا اینکه یه روز در پارک وقتی از اون خواستم که تعداد بیشتری قرص به من بدهد، اون گفت این قرص ها گرون هست و گیر نمی آید و بودجه زیادی برای تأمین و تهیه اونا نداره.

چون بیشتر درآمد خودش رو خرج بیمارستان مادرش می کنه و من پول ماهیانه ای که پدرم به من می داد رو به اون دادم و از فردای اون روز پولهای بیشتری از من می خواست. وقتی دید خیلی خمارم از من خواست با او همراهی و خلوت داشته باشم. من هم به دلیل نیاز قبول کردم.

دیگه شده بودم یه دختر معتاد و بی آبرو و سر افکنده و خجل، الآن دو روزه تو پارک می خوابم که گشت پلیس منو پیدا کرد و آورد اینجا. تازه می فهمم که چرا پدرم مخالف خرید تلفن همراه بود.

همین موقع حسب اطلاع افسرنگهبان کلانتری، پدر و مادر نازنین وارد اتاق کلانتری شدند. اشک و بغض و آه که الآن دو روزه همه جا رو از ترس آبرو بدون اینکه چیزی به کسی بگویند، مخفیانه دنبال فرزندشان می گردند.

نظر کارشناس:

در بررسی و تحلیل بروز این مشکل مثل غالب پرونده ها در حوزه آسیب های اجتماعی باید عوامل عاطفی و شناختی و آموزشی و ارتباطی خانواده را موثر دانست که مشهود ترین آنها در چند نکته قابل تعمق طرح می شود.

*ارتباط ناصحیح  میان اعزای خانواده

*عدم توجه به نیاز عاطفی و روحی و تمرکز بر نیاز جسمی فرزند

*محدودیت رابط فرزند به روابط والدین و فرزند

*مخالفت محض خانواده با گوشی و عدم توجیه آسیب های آن

*عدم کنترل روابط فرزند توسط والدین

*ضعف فرزند در بیان نیاز روحی خود به والدین

تهیه شده در : معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی شهرستان آمل

false
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false