×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  یکشنبه - ۷ تیر - ۱۴۰۵  
true
false

به گزارش رخداد شمال ؛ در اتوبوس با او آشنا شدم. صورتش برق می زد اما غمی عمیق داشت. به نظر شبیه شمعی خاموش شده در باد می رسید که اشک هایش بر تنش خشکیده اما هنوز هم سرپاست. کنار هم بودیم و مثل همیشه که دو زن در کنار هم باشند سر صحبت باز شد.

قصه تلخش که به پایان رسید با پره روسری اش اشک هایش را جمع کرد و لبخند زد و گفت: دارم سعی می کنم فراموشش کنم.

محبوبه دختر داستان واقعی ما اهل یکی از شهرهای شرقی مازندران است. در خانواده ای متوسط رشد کرد و در رشته زیست شناسی در یکی از دانشگاه های تهران پذیرفته شد و به پایتخت آمد.

هنوز یک هفته از آمدنش نگذشته بود که در صف نانوایی با زنی میانسال آشنا شد و حالا مابقی داستان از زبان خودش…

زن طوری که احساس امنیت کنم به من نزدیک شد گفت پسری در آمریکا دارد که برایش دنبال زن می گردد. حسابی زبان ریخت و از من تعریف کرد. آنقدر گفت و گفت تا خام شدم و شماره تلفنم را به او دادم.

شب زنگ زد و در جوابم که پرسیدم اینهمه عجله برای چیست گفت: نمی خواهم فرشته ای مثل تو از قلابم جدا شود( همان موقع باید معنی قلاب را می فهمیدم) اما چه کنم که نوسفر بودم و تا به حال هم کسی انقدر با زبان شیرین از من تعریف نکرده بود.

خلاصه اینکه یک هفته بعد من در آشپزخانه پدری مشغول ریختن چای بودم و زهره خانم و شوهرش با یک قاب عکس کوچک در اتاق کوچک پذیرایی روی زمین به پشتی های ترکمنی تکیه داده بودند.

پدرم انقدر از داشتن داماد آمریکانشین ذوق داشت که همه محله را دعوت کرده بود. جای سوزن انداختن نبود و صدا به صدا نمی رسید. آن شب شیرینی خوردیم و قرار شد با هزینه آنها و برای آشنایی بیشتر من سفری یک هفته ای به کانزاس داشته باشم.

چشم که باز کردم دیدم با چند پرواز خودم را به آمریکا رسانده ام. جایی که بدبختی هایم شروع شد.

شب اول همه چیز خوب بود. علی را دیدیم و با او شام خوردم و همه چیز رویایی بود. صبح فردا که از خواب برخاستم هرچه کردم نتوانستم در اتاق را باز کنم. خیلی ترسیده بودم. نمی فهمیدیم چه خبر شده تا اینکه حوالی ظهر چند مرد گردن کلفت به اتاق آمدند و هرچه جیغ زدم فایده نداشت.

دلم می خواست بمیرم. یک هفته کارم شده بود با گرگ ها خوابیدن. دیگر از خودم بدم می آمد. طاقت بوی تنم را هم نداشتم. از کانزاس فقط یک پنجره کوچک نزدیک به سقف را دیده بودم که به میله های ضربدری پوشانده شده بود.

یک هفته تمام آزارم دادند و بعد با چشم های بسته، شبانه از ماشین پرتم کردند بیرون.

به زحمت خودم را به یک ساختمان بلند رساندم و بعد چند روزی در بیمارستان بستری شدم و چند هفته ای را هم در یک سلول در اداره پلیس گذارندم تا ماجرای مرا باور کردند و مرا به ترکیه فرستادند.

پدرم آنجا منتظرم بود. هزار سال پیر شده بود و مدام اشک می ریخت. از خجالت سرش را بلند نمی کرد. باورش نمی شد بدون کمترین تحقیقی دختر دسته گلش را به مهمانی گرگ ها فرستاده آنهم در شهری غریب. آن پست فطرت ها به اندازه صد برابر پولی که برای سفرم داده بودند از من سوء استفاده کردند. دیگر اصلا آن زن و مرد که نقش پدر و مادرش را بازی می کردند را هم ندیدیم، یعنی اگر ببینم از ترس زهره ام می ترکد.

از ترس آبرو به ایران که رسیدیم شکایت نکردیم، پیش پلیس هم نرفتیم و من چند سال است که پایم را به مازندران نگذاشته ام. مادرم می گوید هنوز همسایه ها می پرسند که پس چرا من تماسی نمی گیریم یا عکسی نمی فرستم؟

پدرم خودش را از کارخانه بازخرید کرد و کارش شده روزی دو بسته سیگار کشیدن. من هم چندسالی هست در تهران و مجردی زندگی می کنم و مدام هم کار عوض می کنم. از همه مردها بیزارم و عشق شده است میخ آهنین و من سنگ! از آن روزها ۵ سالی می گذرد اما هنوز هم کابوس ها رهایم نمی کنند.

از او اجازه گرفتم که داستان زندگی اش را به خلاصه ترین شکل ممکن روایت کنم تا درسی باشد برای آنها که زود فریب می خورند و باور می کنند. تحقیق کردن و مطمئن شدن کمترین کاری است که هر خانواده ای باید قبل از امر مهمی مثل ازدواج آن را انجام دهد.

یادتان باشد وعده ها هرچه چرب تر و جذاب تر باشند به تحقیقات بیشتری نیاز دارند./ ندامفیدیان؛ عبارت

false
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false