false
قسمت اول l وقتی حسرتها شما را میخورند
رخداد شمال؛ ساری در تاریخ خود همواره اسبی وحشی بوده است در دشتی فراخ. اگرچه دشت، فراز و نشیب های فراوانی داشته اما این مادیانِ دلربا از دل آتشسوزی، سیل، طوفان، قحطی، جنگ و محاصره، هربار ققنوسوار از خاکستر خود برخاسته و مانند نامش دوباره در رگهای تبرستان اساطیری، ساری و جاری شده است.
ساری؛ تنها مرکز استان در ایران است که همزمان از ساحل، جنگل، جلگه، کوهستان، فرودگاه، راهآهن و راه ارتباطی به پایتخت برخوردار است.
همجواری با بزرگترین دریاچه و کهنترین جنگلهای جهان در کنار اکتشافات باستانشناسی در وستمین کیاسر که قدمت شهرنشینی در ساری را به دورهی اشکانیان میرساند، کافیست تا در کنار دیگر مزایای یگانهی این کهن شهر، ساری را به نگین انگشتری شمال ایران و مهمترین مرکز تجاری و فرهنگی بدل کند.
اما شهری که ناماش در شاهنامه آمده، فخرالدین اسعد گرگانی مکان انداختن تیر آرش را به آن نسبت داده و از چشمهی بادابسورت در جنوب تا محوطهی تاریخی فرحآباد و کاخ جهاننما در شمال، دیرینهگی و یکتایی آن را فریاد میزند اینروزها با شهری دورافتاده در کنجی تاریک تفاوت چندانی ندارد.
از شورای شهر و شهرداری فلک زدهاش که دستمایهی تمسخر عام و خاص شده تا عزلت و عافیتطلبی بزرگاناش، این توسن سرکش را به اسبی پیر و فرتوت مبدل کرده که نه توان شیهه کشیدنی برایاش مانده و نه صحنهای برای عرضاندام پیش روی میبیند.
اینکه چگونه میتوان چنین الماس تراشخوردهای را به این روز انداخت، از توان خِرد من خارج است و بعید میدانم حتی اگر کسی اراده میکرد پساز خداحا فظی تلخ مهدی عبوری، ساری را به خاک سیاه بنشاند، بازهم بعید بود تا این اندازه کامیاب شود.
آنها که با ردیف درختان گردو در راهبند، با صدای بال زدن کبوترها بر منارههای مسجد جامع، با صدای سُربی چرخیدن در دیگهای مسی با پای برهنه در کوچهی بهراماتر، با زنگِ آشنای برج ساعت، با فلزی در انقلاب یا همایاک در بلوار ارتش، با چنارهای نادر و صفِ مرتب نارنج در کارمندان آشنا هستند.
آنها که هنوز دیوانهگان شهر را بهیاد دارند و میدانند گربههای ساری تعارفی هستند. همهی آنهایی که با این شهر خاطره دارند، امروز همچون مسخشده گانی درمانده به تماشای ویرانی آرامِ زادگاهی نشستهاند که از دل بلایای طبیعی گذشت، اما از پس ناکارآمدی و سوءمدیریت برنیامد!
رفتن عبوری، آنهم با قلبی شکسته از ساری، مثل رفتن برکت از مزرعهی گندم بود. شهری که تا پیش از او به مدت بیشاز سه دهه تنها ۲ و نیم پارک قابل استفاده داشت [پارک آفتاب، پارک قائم و سبزهمیدان] پساز رفتن عبوری صاحب بزرگترین پارکهای شمال ایران شد. از میدان شهرداری تا رودخانه تجن ماشینها بهکار افتادند، کارگران و مهند سان ساروی آستین بالا زدند، مردم پشتشان ایستادند و نهایتا مدیری زبردست این ارکستر را به بهترین شکل رهبری کرد. تجربهی عبوری برای ساروی ها بهویژه در یک سدهی اخیر، همچون خوابی شیرین، اما کوتاه در دل کابوسی تلخ و بلند بود.
ساری در دورهی قاجار شهری زیبا اما عقبافتاده بود و اگرچه سرآمد شهرهای مازندران بهشمار میآمد، اما با دیگر پایتختهای ولایات توفیر داشت.
پهلوی اول؛ دورهی شکوفایی کوتاهمدت ساری بود. ساختمانهای بزرگ با معماری آلمانی، خیابانکشی به سبک فرانسویها و گسترش ادارات دولتی از عدلیه تا استانداری و از تلگراف خانه تا سینما، ساری را در آستانهی جهشی بزرگ قرار داد، اما جنگ جهانی دوم و ورود ارتش سرخ به پایتخت مازندران، پایان نوسازی پهلوی اول در این کهنشهر بود.
بیشاز یک دهه پساز آغاز سلطنت محمدرضا پهلوی، مجددا توجهات به ساری افزایش یافت بهطوریکه صاحب نخستین و بزرگترین خانهی جوانان شمال کشور شد و با توجه به برتری عددی کارمندان و کسبه نسبت به کارگران و دیگر مشاغل از لحاظ اقتصادی و سیاسی همواره موازنه مثبت را در پیش گرفته و از مرز تعادل خارج نشد.
ساری، گرگان و رشت نمونههای مورد علاقهی پهلوی دوم برای توسعه بودند. جمعیت شهرنشین با تحصیلات بالا، رفاه اقتصادی، تنوع فرهنگی و رواداری اجتماعی بهویژه نسبت به مهاجران، ساری را در آستانهی رسیدن به جایگاه واقعیاش قرار داد، اما بازهم درحالیکه ساری آخرین قدمها را برای پرشی بزرگ برمیداشت، انقلاب اسلامی، ساختار حکومت پهلوی را درهم شکست و فصل تازهای در تاریخ معاصر ایران گشوده شد.
با آغاز انقلاب اسلامی، ساری که با فاصله از دیگر شهرهای مازندران صاحب کمترین جمعیت روستایی مقیم شهر بود، از دایرهی توجهات خارج شد و بابل و آمل، بعنوان دو شهر مذهبی و مؤثر در انقلاب در کانون توجه حاکمیت قرار گرفت که شعار اصلیاش توجه به روستا ئیان و مستضعفین بود. بههمین خاطر ساری مرکز استان ماند، اما اعتبار و نفوذ سابق خود را از دست داد. آرام آرام بعنوان شهری کارمندی تثبیت شد و از صنعت، تجارت، گردشگری و حتی سیاست بینصیب ماند، بهطوریکه در تمامی این ۴۸ سال تنها یک ساروی پایش در جایگاه استاندار به ساختمان استانداری باز شده و هنوز هیچ یک از روحانیون این شهر متصدی جایگاه مهم نماینده ولیفقیه در استان نشدهاند.
ساری تا پیشاز انتخاب مهدیعبوری بعنوان شهردار، تنها بر روی کاغذ مرکز استان مازندران بهشمار میآمد. زیرا نه دانشگاه جامع داشت و نه صاحب موزه بود و برخلاف تمامی مراکز استانها، از شهربازی و پارکهای استاندارد هم خبری نبود.
شهری که جز چنددهه همواره در تاریخ چندهزار سالهی تبرستان، پایتخت آن بود در سکونی مرگبار به درد روزمره گی دچار آمده و در برزخ توسعهنیافتهگی قرار داشت. به قلم عالین نجاتی
ادامه دارد…..
false
true
true
true





































