×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  سه شنبه - ۲۱ آبان - ۱۳۹۸  
true
false

به گزارش رخداد شمال ؛ مرداد سال ۶۹ برگی دیگر از تقویم انقلاب ورق خورد و یوم اللّه دیگری متولّد شد ، ثانیه‌های انتظار به کندی می‌گذشت ، شهر به استقبال پرنده‌های مهاجر آمده بود که در سال‌های سخت هجران از وطن ، بال و پر خود را در زیر شکنجه‌های کفر شکسته بودند.

البته هرچند جسم آنان دربند بود، ولی هیچ‌گاه روح و اندیشه بلندشان تسخیر نشد و قلب‌شان به یاد دین و ایمان و آسمان وطن می‌تپید.۲۶ مرداد روز بازگشایی قفس ما بود ، روز شادمانی شهر و مردم ، روز شادباش و تبریک ، روز وصل و دیدار.

آغوش وطن گشوده شده بود و فوج فوج مردانگی در آن جای می‌گرفت به راستی کدامین ساعت می‌تواند شکوه آن لحظات را در خود بگنجاند و کدامین تقویم می تواند شوق آن لحظه دیدار را در خود ثبت کند.

امام راحل چه زیبا و شایسته در توصیف فرزندان خود فرموده اند: (اسرا در چنگال دژخیمان خود سرود آزادی اند و آزادگان جهان آن را زمزمه می کنند)، آری، آنان نه تنها اسیر نبودند؛ بلکه آن ها دور از هرگونه وابستگی و دل‌بستگی بودند و ندای آزادمردی را به گوش همه جهانیان رساندند.

چندین سال بعد از پایان ۸ سال دفاع مقدس ، بعد از حضور دلاورانه رزمنده هایمان در جبهه‌های جنگ و ایثار و مقاومتی که جاودانه شده است ، هنوز هم می‌توان پای صحبت مردانی نشست که نشان جنگ به سینه دارند.

خبرنگار پایگاه خبری رخداد شمال به مناسبت ۲۶ مرداد ماه سالروز بازگشت آزادگان به میهن ،به سراغ آزادمرد دلاور و آزاده دوست داشتنی هادی رحیمی از شهرستان ساری که از اسرای جنگ دوران دفاع مقدس می باشد به گفتگو بنشینیم و شنونده خاطرات ناب دوران اسارتش شویم.

هادی رحیمی شهید زنده و فرزند این مرز و بوم متولد سال ۱۳۴۷ است ، به عنوان سرباز عازم جبهه شد و در بیستم تیرماه سال ۱۳۶۶ درشهر شلمچه به محاصره دشمن درآمد ، در زیر بقیه ماجرا را که از زبان خودش بیان شده می‌خوانیم.

در ابتدا ما را به منطقه‌ای بردند و هشت ساعت تمام زیر نور آفتاب و گرمای سوزانش نگه داشتند، سپس ما را سوار کامیونی که کف آن را مواد منفجره پر کرده بودند به سمت الاماره بردند.

در مسیر به شب برخوردیم ما را به داخل سوله کوچکی‌ بردند که فضای بسته و دم کرده‌ای داشت سپس ما را به عراق بردند ، جایی که اسرا را نگهداری می‌کردند ، برق اردوگاه در آن شب که ما رسیدیم قطع بود من جایی را نمی‌دیدم و شناختی هم به آن مکان نداشتم.

در کل اردوگاه اسرای زیادی از کشورمان حضور داشتند ، فردای آن روز ما را به خط کردند و لباس‌های نظامی مندرس و پاره را از تنمان به در کردند و آتش زدند تا دو هفته لباس تن‌مان نبود، کف آسایشگاه هم از موزاییک بود حتی زیرپوش هم نداشتیم بعد از چند روز شپش در منطقه پر شد و مشکلی دیگر اضافه شد و چند ماه ادامه داشت تا اینکه با حضور صلیب سرخ اقدام به رعایت بهداشت از همه طرف شپش از بین رفت.

برای اطلاع دادن به خانواده‌ها به ما یک برگه آبی و سفید می‌دادند که ما می‌توانستیم فقط قسمت آبی را با نوشتن آدرس و امضا پر کنیم سپس برگه به دست خانواده‌ها می‌رسید آنها هم فقط در بخش سفید رنگ متن را تایید می‌کردند و تمام.

آزاده دوران دفاع مقدس گفت:بعثی‌ها نیرو‌هایی را که اسیر می‌کردند در استخبارات بازجویی سخت و سنگینی از آنها انجام می‌دادند و ما را به بدترین شکل پشت وانت انداختند و به استخبارات بغداد منتقل کردند و از آن جایی که دشمنان ما احمق هستند ، برگه‌های بازجویی را فراموش کرده بودند همراه خودشان بیاورند و پس از انتقال به بغداد ، بازجویی‌ها از اول شروع شد که این بار ما با تسلط و هماهنگی بازجویی می‌شدیم به گونه‌ای که هیچ اطلاعات خاصی از ما دستگیرشان نشد.

از روزهای سخت اسارت بگویید که برای آزادی‌تان روزشماری می‌کردید؟
اسارت آنقدر سخت است که شما نمی‌توانید آن را به چیزی شبیه بدانید. اگر ما در این شرایط زنده ماندیم به خاطر این بود که هدف داشتیم. شدیدترین کارها را علیه ما اسرا انجام می‌دادند تا ما را از مکتبمان جدا کنند. اما همیشه آنها بودند که شکست می‌خوردند.آنقدر شرایط سخت بود که حتی ۱۹ روز از گلوی من آب هم پایین نمی‌رفت، خونی در بدن نداشتم آنقدر که وقتی بهیار عراقی فشارم را گرفت گفت: «اصلاً فشار نداری؟!» گفتم: چون من خونی ندارم! گفت:«من تعجب می‌کنم که تو چطور روی پا ایستاده ای!» می‌گفتم: کار خداست.

آزاده جنگ تحمیلی هادی رحیمی می گوید ؛ عمرا بتواند شرایط اسارت دوباره در جایی تعمیم و عمومیت پیدا کند…آنجا دنیای دیگری بود با همه چیز مخصوص خودش….مدینه فاضله ای که سالها عارفان بدنبالش گشته بودند.

بله با افتخار میگویم ما ، آنرا تجربه کرده ایم.ما مساوات جامعه سوسیالیستی را با پاکدستی جامعه ای مذهبی و تلاش خستگی ناپذیر جامعه سرمایه داری را یکجا جمع کرده بودیم آن هم به شکلی بسیار مناسب….این تجربه هرگز دیگر تکرار نخواهد شد.

خوابی بود ،خوابی محو و کمرنگ که گاهی خودمان را هم به فکر وا میدارد…ایا ما واقعا از این همه گذشته ایم؟ یاخیالی بیمارگونه و شیرین بوده است که در هزارتوی تاریکخانه ذهن مان به هم بافته ایم؟

بعد از مراسم استقبال اولین جایی که رفتید کجا بود؟
رفتم سر مزار شهیدان که فکر کردم خودم در آنجا هستم. ساعت‌ها آنجا بودم و برای اینکه من جای او نیستم اما اسمم را به‌عنوان هم رزم شهید می بردند ، غبطه خوردم.

چه مدت در اسارت بودید؟
۲۶ ماه، یعنی ۷۸۰ روز اسیر بودم.

در حال حاضر به چه فعالیتی مشغول هستید؟
من در شرکت توزیع برق استان مازندران مشغول به کارم اما کار فرهنگی خودم را ادامه میدم.

معصومه نوری خواهر شهید و همسر آزاده هادی رحیمی به خبرنگار ما گفت : از رسانه‌ها می‌خواهم بیشتر پیرو وصیت شهدا باشند و آن را برای نسل جوان بیان کنند ، در شرایط بد امروز جوانان باید بیدار باشند.

بالاخره پس از کش و قوس های فراوان به همراه تعدادی دیگراز اسرا سوار اتوبوس ها شدیم و کاروان ما به سوی آزادی راه افتاد.
چند ساعت بعد ، اتوبوس ها در مکانی بیابانی توقف کردند. در فاصله ی صد متری مان ، اتاقکی قرار داشت که تعدادی نیروی مسلح در اطراف آن دیده می شد.
هنوزنمی دانستیم کجا هستیم و ما را کجا می بردند؟ اتوبوس ما جلوتر از سایر اتوبوس ها بود ناگهان متوجه شدیم اتوبوس های پشت سرمان ، یکی یکی در حال دور زدن هستند نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده و چرا اتوبوس ها در حال بازگشت هستند؟ دوباره چشمم به امتداد جاده وآن اتاقک افتاد یکی دو نفرازنظامیانی که آن طرف اتاقک ایستاده بودند ، شبیه ایرانیها بودند ومحاسن داشتند خوب که دقت کردم ، دریافتم بچه های سپاهند.
تا فهمیدم نزدیک مرزیم ، ازخوشحالی فریاد کشیدم:” بچه ها! اینجا مرزه ، اینجا مرز ایرانه ، آنها ایرانی ان!” به یکباره همه بچه ها هلهله و شادی کردند.

سرانجام پس از اتمام جنگ در مرداد ماه سال ۱۳۶۹، پس از سختی و رنج و تحمل ۲۶ماه اسارت بنا بر مذاکراتی که بین وزیر وقت امور خارجه ایران و عراق رد و بدل شد ، طعم شیرین آزادی را چشیدیم و به میهن عزیزمان بازگشتیم. زنده باد ایران زنده باد آزادی.

در پایان درود می‌فرستم برمردی که به‌احترام شما و همه مجاهدین و شهدا، قریب سی سال چفیه یادگار آن روزها را به گردن آویخته تا عشق به این راه و مرام و فرهنگ را به همه یادآوری کند و بر هر نوشته شما بوسه می‌زند و در بالاترین جایگاه فقاهت، حکمت و اندیشه، زیباترین کلمات را نثارتان می‌کند.
حاج قاسم سلیمانی ، چقدر مدیون این مردیم و بدون او تاریکیم. خداوندا؛ وجودش را برای ایران و اسلام حفظ بفرما.

false
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false